كوچه ، معبري براي رفتن ، باز آمدن و گاهي ، لختي پا سست كردن و به تماشا ايستادن . كوچه و قدمها ، قدم هايي متفاوت ، ناهمگون و ناهماهنگ ، يكي سنگين چون كوهي كه مي لغزید و پيش مي رفت و ديگري سبك چون بادي كه مي وزید و مي گذشت . يكي بي قرار ، نا آشنا و ديگري گسيخته ، خودستا و ستيزه جو . قدمهايي مطيع ، محروم و پناه جو . قدمهايي افزون طلب و پرمباهات در كنار قدمهايي مدبّر . يكي نقش ناز مي كشید و ديگري رد نياز بر جا مي نهاد . رهروان بي مهلت ، گذرندگان بيخويش و بي هدف و عاطلان كوي نشين هر كدام براي خود قصّه اي داشتند . کوچه اما به رسم عادت هميشگي به هر عابري سلام مي گفت . پا که به كوچه باز می شد بوها و صداها پيش از رنگ ها و نقش ها به استقبال مي آمدند ؛ صداي چوب پنبه زني ، اوستاي لحاف دوز سفارش تازه اي گرفته بود . صداي هي هي و هاي هاي نمدمالها ، آنها طرح نقش تازه اي ریخته بودند . صداي ارّه خراطي كه نويد تولّد كودكي را مي داد و صداي شكستن سفالينه اي بي رنگ كه اين روزها كمتر خريداري دارد . بوها هم آشنا بودند ؛ بوي پشمی كه انگار هنوز مجال رويش داشت ، بوي رنگی كه كوزه گر بر جان گل مي زد . بوي چوب و صمغ تازه ، چه كسي مي گفت كه چوب هاي بريده شده ديگري حيات ندارند . بوي ادويه ، اندوخته قديمي انسان از طبيعت . عطري قديمي كه در تكرارها بوي ماندگي نگرفته بود . بوها و صداها كم كم جا باز مي كردند و رنگ ها عيان مي شدند ؛ دكانها با دربهاي دو لنگه اي چوبي بزرگ ، نشسته بالاتر از سطح و دكانداراني فرتوت با كلاههاي سپيد نخي . در آرزوي حاجي شدن و دست در حلقة حرم زدن و حلال كردن آن چند پاره استخوان كه پايدارترين نماينده بودنشان بود . حضور يك مشتري ، خاطره و آرزو که واپس مي نشست و نرخ روز همان بود كه بود . خريدار ، تسبيح تازه اي مي خواست ؛ تسبيحها ريز و درشت ، چوبي ، گلي ، شيشه اي ، آويخته به گلميخها . آن سو تر ازدحام دیگری . مردم تند تند به سمتی مي رفتند كه بوي نان را به رهگذران گرسنه هديه مي داد امّا مقصد آن جا نبود ؛ مقصد نزديك بود . جايي كه رنگ ها ، نقش ها ، تصوير ها به يك چيز اشاره مي كردند . اشاره اي ناب به بيكرانگي انسان در مجاورت لطفي بيكران . آنجا مسجد بود . با همان كاشي هاي سبز آبي ، با همان حوض مربع شكل و آن شيرهای زرد قديمي ، ظهر كه مي شد متولّی مسجد سر مي كشید توي كوچه و نگاهی مي انداخت به آسمان و رد خورشيد را دنبال مي كرد تا ميانه نظرگاهش . زمان اگر زمان حضور بود ؛ مسجد يكپارچه فرياد مي شد . صدايی خواهنده که كاسبان را وامي داشت تا قفل بر دربها بزنند و به مسجد آيند . تماشاي وضو گرفتن ديگران چه آرامبخش بود . ذكرها به هم گره مي خورد و نيازها سبكتر جلوه مي كرد . انگار همه حاجت روا شده بودند . مسجد محلّه سقفي داشت نزديك به زمين و ديوارهايي كه رودر رو ايستاده بودند و فاصله ها اندك اندك پر مي شد . ديگر هيچ چيز از هيچ چيز جدا نيود . هيچكس از هيچكس جدا نبود . پيكره جان مي گرفت . جان مسجد ، جان مي گرفت . این روزها اما کوچه خالی مانده است . محله خالی مانده است . مرکز شهر خالی مانده است . آخر اجبارها همه را گریزانده است . کوچه ها دیگر نه شکل دارند و نه محتوا . خانه های مخروبه و غیرقابل دفاع برای رهگذران هشدارند . این خانه ها به ندرت ساکنی دارند ؛ آن هم مهاجران و پناهندگانی که راه به جایی ندارند . این کالبد فرسوده سالهاست که نه به آمده ای سلام می گوید و نه با رونده ای وداع می کند . همه آموخته ایم که ساده ترین راه ، فراموش کردن است ، بی تفاوت ماندن است . مالکان قدیمی از عدم بضاعت مالی می گویند و متولیان امور شهر از نیاز به یک سرمایه گذاری کلان دور از دسترس . همه در جستجوی رویای توسعه ای که گویی قرار نیست با الگوی رشد شهری منطبق شود . نیاز امروز شاید ، توجه ای افزونتر به سرمایه های اجتماعی و فرهنگی است ؛ وقتی که مردم و مسئولان تصویری مشترک از آینده شهر خود خلق کنند . تصویری چنان دلخواه و مترقی که تعامل متقابل را باعث گردد . ما یک نهاد قدرتمند می خواهیم که تعریف کاملی از توسعه پایدار و فراگیر ارائه کند . توان برنامه ریزیهایی قابل پردازش داشته باشد . راهکارهایی برای جلب مشارکتهای خصوصی بیابد . باید بر مبنای اولویتهای فرهنگی رابطه بین انسان و فضا تعریف شود . ما به یک بازآفرینی درونی نیاز داریم .
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:44 توسط اعظم آیتی زاده
|

زبانی که دگرگویی نوشتاری ندارد حضوری در آینده ندارد . نوشتن همیشه از یک چرایی عقلانی شروع می شود . چرایی که در زمینه ای اجتماعی بروز یافته است . پس نمی توان به سادگی گفت که ما اگر عقب ایم به دلیل عدم برداشتهای ذهنی ما از محیط پیرامون ماست . ما قومی متاثر از وقایع ایم . قدرت حسی بالایی داریم . در گره گشایی بد عمل کرده ایم اما نادیده نگذشته ایم . اکنون سوال اینجاست که چرا عمق و ژرفای اندیشه ما نتوانسته است یک گویش معناشناسانه را پدید آورد ؟ چرا یک ذهن تصویرساز نتوانسته است خود را با لغات بازآفرینی کند ؟ به گمان من پاسخ بسیار ساده است . ما در یک مقایسه ابدی گرفتار شده ایم . ذهن در یک تنازع با خود آنقدر سبک و سنگین می کند که عملا فرصت از دست می رود . ما پشت سکوت خود پنهان شده ایم چون از دیده شدن می ترسیم و زبان به عنوان عقلانی ترین ابزار ارتباطی در طول سالیانی بسیار الکن مانده است . حرف برای گفتن داشته ایم . ذهن خلاق داشته ایم . نگرشهایی متفاوت داشته ایم اما اهل تعارف هم بوده ایم . ما در مجموعه باورهایمان یک اوی مطلق خلق کرده ایم و یک بیش دانی فرضی برایش تعریف کرده ایم . ما در برابر این اوی بسیار دان ، بیان اندیشه های خود را گستاخی دانسته ایم . کلمات اینگونه فراموش شده اند . اینگونه خالی شده اند . کلمات در برابر عدم ایمان ما به خود از واگویی اندیشه دور مانده اند .
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:7 توسط اعظم آیتی زاده
|

نه زباندانی داریم و نه زبانشناسی که بگوید چگونه فضاهای ذهنیمان بدل شده اند به مفاهیمی که روی شانه کلمات جابجا می شوند که بسیار گفته ایم و شنیده ایم که گویش بهبهانی ضعیفتر از آن است که بتوان با آن راحت نگاشت و کامل نوشت که نوشتن مثل هر کار دیگر قانون خودش را دارد اما پای بیان و گفتن که به میان می آید مفاهیم متراکم در میدان ناهماهنگ تکلم از مرز سادگی می گذرند و به زبان ما صورتی مجازی و استعاری می بخشند . حتی نامها قراردادی می شوند تا شنونده ناگزیر ، در ابهام بماند . حالا سوال اینجاست ، چرا قدرتی که جان زبان است در بیان ما دستاویز پنهان ماندن و پنهان کردن شده است ؟! این کارگفت غیرمستقیم زبان به ما فرصت انکار داده است . روی سخنمان همیشه با مخاطبانی است که می توانیم به غایبانی حاضر بدلشان کنیم . آیا این بدان معنا نیست که ما اساسا ذهنی مبتنی بر استعاره داریم که سعی بر رمزآمیز کردن زبان گفتارمان دارد ؟ آیا ظاهر کنایه آلود گویش ما سبب از میان رفتن عمق محتوایی آن نشده است ؟ و آیا این آسیب نادیده انگاشته شده باعث سردرگمی ما و حرکت به سمت یک زبان معیار نیست ؟!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 19:44 توسط اعظم آیتی زاده
|

بعضی از کلمات به خودی خود معنای مثبت یا منفی وسیعی را تداعی نمی کنند و با توجه به مقدمه و موخره های گوناگون به شکلهای مختلف در می آیند . یکی از این کلمات که این روزها توجه ما را به خود جلب کرده است کلمه ساده رقابت است . ماه پیش ماه رقابت بود . همه رقیب هم بودیم و یک جریان را بسط می دادیم . می توان آن را یک رقابت سیاسی نامید یا یک رقابت اجتماعی یا حتی یک رقابت فرهنگی با نمودهایی بسیار که چهار سال آینده کشورمان را تحت الشعاع قرار می دهد . چهار سال را باید منتظر ماند و دید و مثل همه هموطنان ایرانی آرزو کرد که حرکت رو به رشدی داشته باشیم و دامنه کمبودها و نقایص را محدود و محدودتر کنیم . اما این رقابت با همه حرف و حدیثهایش خیلی چیزها به ما آموخت . فهمیدیم که اسطوره ها چقدر می توانند شکننده باشند . اینکه هیچ چهره ای در فرهنگ ما تا انتهای راه محبوب باقی نمی ماند . اینکه همیشه هم لازم نیست که با روشی عقلانی جامعه را تحت تاثیر قرار داد . اینکه اعتقاد به باور اجتماعی می توانند یک شعار باشد . اینکه به موقع آنقدر توان داریم که روبروی هم بایستیم و برای حذف هم تلاش کنیم و اینکه بجای تسهیل روابط بر سر راه هم موانع ایجاد کنیم . این روزها شاهد عدم تعادل رفتارها بودیم . تهدیدها را کنار عوامفریبیها نشاندیم . راست و دروغها جا عوض کردند و آنقدر اخبار ضد و نقیض شنیدیم که باورمان شد که هیچ راستی راست نیست . این روزها نمودارهای مترادف یکدیگر را حاشا کردند . به جای تحلیل تحقیر کردیم . به جای اثبات تکذیب کردیم . به غربال اطلاعات پرداختیم . این را بگویید و این را نگویید به راه انداختیم . برای اولین بار مناظره کردیم تا ایراد و انتقاد و پیشنهاد و راهکارهای احتمالی را به هجو رقیب پیوند زنیم . محتوا را عقب زدیم تا کارکردها نمایانتر شود . این روزها شیوه جایگزین هدف شد و هدف شعاری که دلخواه نبود . نقد مدیریت به نفی شخصیتها منجر شد . منطق قربانی عدم توافق شد و همدلیهای سابق به عدم اعتماد منجر گشت . این روزها از مرز ناهماهنگی گذشتیم و به تضاد رسیدیم . و ما با همه دگرگونی نماها از ورطه تعارض گذشتیم و انتخاب کردیم . مرحله واکنش عینی به نتیجه را سپری کردیم و وارد بازنمود ذهنی آن شدیم . اکنون اما نیاز به همسو شدن و تعامل داریم . همسو شدن به معنای همشکل شدن نیست . تعامل به معنای مدارا نیست . باید به حداقل اختلافات برسیم تا با هماهنگی به سمت اهداف حرکت کنیم . ما یک سند چشم انداز داریم و تحلیلگرانی منصف که باید با شفافیت بیان و تیزی انتقاد قوه مجریه را یاری دهند . یادمان باشد که یک دولت مردمی باید به شدت از نمادسازیهای بی محتوا بپرهیزد و در پی شکل دهی یک هویت جعلی نباشد . چهار سال پیش علیرغم همه کاستیها ، سالهای طرح مسئله بود . مشکلات عیانتر دیده شدند . بسیاری از نیازها و مطالبات در حاشیه مانده فرصت نمود یافتند . بپذیریم که تخریب و مخدوش کردن نیروی اجرایی کشور در این زمان از ما و دیگران چهره ای مقبولتر نخواهد ساخت . بسط شکافها و رسمیت بخشیدن به آنها هم مشکلی را حل نخواهد کرد . کنار کشیدن و گسترش یاس اجتماعی هم تیشه به ریشه خود زدن است . اینجا ایران است . کشوری که شهروند درجه دو نمی خواهد . کشوری که همه پای خوب و بد آن ایستاده ایم و معتقد به ارزشهایی هستیم که تنها حاصل چند دهه نیست . امنیت و آرامش امروز را باید پاس داشت و سعی کرد که با همه تمایزات اثرگذار باشیم . باید سعی کنیم تا گروه گرایی را تبدیل به تجانسات و تعاملاتی هم پیوند در سطح برتر کنیم و در برابر هم با انعطاف بیشتری عمل کنیم . مسلما این همبستگی و انعطاف ما را از خطاهای مکرر و بازتولیدهای هزینه بر مصون نگه می دارد و مهمتر از همه سبب بازگشت اعتماد عمومی و مصون نگه داشتن جامعه از آسیبهای فرهنگی جبران ناپذیر خواهد شد .
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:41 توسط اعظم آیتی زاده
|

کلاس سوم ابتدایی بودم که در اولین انتخابات زندگیم شرکت کردم . دو سال قبل ، ناظم مدرسه می آمد بچه ها را به قد می کرد و دست می گذاشت روی شانه درشت هیکلترین عضو کلاس و می گفت این باید مبصر باشد و ما همه با صدای بلند به مبصر کلاس تبریک می گفتیم . خانم معصومی اما رویه دیگری داشت . گفت داوطلبها اسمشان را روی تخته سیاه بنویسند و ستونها پر شدند . بعد گفت حالا داوطلبها یک یک بیایند و بگویند که چه می خواهند بکنند . همه آمدیم . حرف زدیم و حرفها همه شکل هم بود . بعد نوبت تبلیغات مخفی تر رسید . یکی از اعضا تک تک با همکلاسیها دیدار می کرد و می گفت اگر به من رای بدهی به تو رای خواهم داد و یک رای را در برابر بیست و سه رای عرضه کرد و انتخاب شد . ناظم که اسمش را خواند بلوا به پا شد . نه ؛ ما او را نمی خواهیم . ناظم مبهوت به گروه معترض نگاهی کرد و گفت : خود شما اسم او را نوشته اید . مگر این دستخط شما نیست . آنهایی که حتی یک رای نیاورده بودند گفتند : درست است ما به او رای دادیم اما او به ما رای نداده است . ناظم به مبصر منتخب نگاهی کرد و گفت : این بار بدشانسی آوردی . می دانی چه بدشانسی ؟! دخترک با لبخند گفت : بله . اگه هر معترض فقط یک رای آورده بود حالا اعتراضی در کار نبود . ناظم برگه های رای را دور ریخت و با اقتدار گفت : دوباره رای می گیریم . و آن روز دخترک فریبکار تمام مدت کنار تخته سیاه ایستاد و از حضور در زنگ تفریح محروم شد .
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 18:47 توسط اعظم آیتی زاده
|

مبنای هر تعامل سازنده در جامعه توجه به اشتراکات و تجانسات فرهنگی است . زمانی پای چالش و منازعات به میان باز می شود که به جای درک مناسب از تفاوتها ، به حذف مخالفها بپردازیم . متاسفانه جامعه ما درگیر یک پیشینه سکوت بوده است . اکنون همه می دانیم که هدف باید از الگویی صرفا ذهنی به سمت ساختاری عملی حرکت کند و آنچه می تواند واسطه این دو باشد بیان است . بیانی دلالت گرا که سبب همبستگی افراد پراکنده جامعه شود . ما به یک هویت مستقل شهروندی نیاز داریم . درک و پذیرش مفاهیمی که سکونت در اینجا را برایمان دلخواه کند . اکنون متاسفانه دچار برانگیختیهای احساسی می شویم و به جای انتقال مفاهیم به پرخاشگری می پردازیم . بیان خواسته ها و انطباق سیاستگذاریها با آنها ، تضمین کننده منافع شهری خواهد بود . در این میان نقد نقش بارزی خواهد داشت اگر درست انعکاس یابد و بدور از سوء تعبیرها ارزیابی شود . نقد و بیان نظریه ها نمود قدرت پنهانی است که همیشه منجر به شناخت کاملتر می شود . پس باید تلاش کنیم که رقابت بازدارنده را تبدیل به چاره اندیشی محققانه کنیم و فراموش نکنیم که ارزش قلم و بیان والاتر از بسط تنازعات و جدلهاست ؛ البته جایگاه دفاع منطقی همواره محفوظ است .
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 17:2 توسط اعظم آیتی زاده
|

باز هم همهمه است صداهایی که دور می شوند . صداهایی که گم می شوند اما امروز این صداها می شوند نجوای ملایک سنجاق به بال غزل و آنقدر تکرار می شوند که نمی توان از یادشان برد . امروز هم بدرقه دیگری را شاهدیم . کسی که آمد ؛ لختی پا سست کرد و به تماشا ایستاد و بعد ناصبورانه گذشت . نقشی که ماند از او ، شد دفتر شعری نشسته بر باد که حافظه زمین سالهاست که مجال نیکوسپاری را از یاد برده است . شعر آصفی شعری است در تجلی ؛ گویی همان کلمات تحقیر شده واپس نشسته صیقل یافته اند در بیانی که تنها یک منتقد اجتماعی صرف را به یاد نمی آورد . بلکه شده اند تصویر عاشقانه سرایی که می تواند ذهن و اندیشه آزادش را از ملموسترین مسایل اجتماعی تا برهوت خشک واژه های مهربانی این سرزمین بگستراند . شعری که با بیانی طنزآلود و ستیزه جو هجو می کند و با زبانی پرمباهات و بی قرار زادگاه خود را می ستاید . در شعر او پراکندگی موضوعات چیزی از روانی بیان نمی کاهد . وقتی حرف از هویت و نمادهای بومی است سخن بی اراده در اوج است . توصیفاتی که نیاز به تامل و انتخاب آگاهانه ندارند و خاستگاهی ذهنی و منشأ پویایی داشته اند . اینجا زبان عقل در پس زبان دل جا می ماند و شعر به تمامی نمایان می شود . شعری اخلاقگرا که به عمد وامی ماند از شرح معشوقه در حجاب . حاصل تربیتی که پیدا و پنهان را برایمان مرزبندی کرده است . محدوده ای که بار عاطفی کلمات پدید آورده اند و در شعر او گاه سخت دست و پاگیر شده است اما شاعر زیباگوی سرزمین ما با هیجانی مختص خود واژه ها را نامتناهی می کند ؛ مطلوبی که متاسفانه امروز آن را در شعرهایمان کمتر احساس می کنیم . یک ضعف برانگیختی که اشعار قریب به اتفاق شاعران این دیار را به هم شبیه کرده است . شاعران مقابله و مناظره که در این مرزبندی بازتاب یکدیگرند و دخل و تصرف حسی بر پایه تکرار الگوهایی چون سید و آصفی و مرتب از عمق شعرشان کاسته است . تجربه کردن تجربه های خودانگیخته دیگران مصداق حرکت تسلسل واری است که شور شعر را تباه کرده است . نگاه اجتماعی ، ذهنی یا طبیعتگرای حاکم بر شعر را می توان پاس داشت لیک نه با شعر بدون استعاره ، شعر بدون ایهام ! که گاه سادگی زبان مساوی می ماند با ساده انگاری احساس ! اگر در جستجوی چیستی و چگونگی اعتنای عام به شعر دیروزیم باید که این پوسته را کمی بشکافیم ؛ با تعابیر آشتی کنیم . پاک اندیشی را به جای پاک گویی علم کنیم . شعر زبان تمرکز نیست . زبان بی پروایی است . اگر عناصر موجود کافی نیست نگرشهای تازه ابداع کنیم . زبان ، فرهنگ ، احساس ، اعتقاد زاینده اند . اگر بازسازیشان کافی نیست مولد شویم . نگاه تحسین برانگیز را در کنار نقد منصفانه پذیرا شویم . از این زبان طراوت ، شادی خلق کنیم . خردگرایی محض شعر را به استحاله می کشاند . باور کنیم که زبانمان طبیعتی پر جنب و جوش دارد و می تواند گویای الهامات ذهنی و روحیمان باشد . همانگونه که در شعر آصفی دیده می شود . قصد من در این مجال نقد شعر امروزمان نیست . امیدوارم عزیزان بر من خرده نگیرند که اگر حرفی گفته شد صرفا از سر انتظاری است که زبان آوران این سرزمین پدید آورده اند ؛ آنانی که خاموشی بیان امروزشان را نمی توان به آسانی باور کرد !
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:4 توسط اعظم آیتی زاده
|

شهر من میان خمیازه کشداری گم شده است . آدمها می آیند و می روند بدون آنکه با تحسین به زادگاه خود نگاه کنند . هر کس با تاسف سری می جنباند و می گوید بهبهان دیگر جای زندگی کردن نیست . اینجا مردم شاد نیستند . آنها که مانده اند ناگزیزند . آنها که رفته اند ناگزیر بوده اند . اگر تمایلی هست بیشتر ریشه دارد در تعصب نه تعلق خاطری که ماندن را توجیهه کند . سالهاست که داریم خالی می شویم . سالهاست که داریم از درون خالی می شویم و هنوز می گوییم ریشه های قدیمی ؛ همان بزرگترهایی که ترکمان می کنند . حالا خیلیها در شهر خود غریبه اند . چون وچرا که می شود ، می گوییم و می شنویم که اینجا شهر پیری است . شهر غمگینی است . شهر بی نشاطی است و آنها که آمده اند ولو برای چند روز ، فقط به دنبال خاطراتشان هستند ؛ خاطرات آدمهایی که نتوانسته اند جامعه تحسین برانگیزی از خود به یادگار بگذارند . همه می پرسند مگر امروز قابل پیش بینی نبود پس چرا کسی کاری نکرد ؟ آخر همه جوامع و همه شهرها تغییر می کنند پس چرا اینجا بهتر نشده است ؟ مگر پیشرفت و تمدن به جز زاده تفکر و عملکرد انسان است ؟ همه طلبکار هم می شویم اگر خیلی منصف باشیم و نخواهیم با بیتفاوتی فقط بگذریم . حالا اینجاییم و برابرمان فرهنگی که به سمت انزوا در حرکت است ؛ عاری از جوشش درونی . موقعیتهایی که دور می شوند . فرصتهایی که تکرار نمی شوند . امسال باید سال دردشناسی ، علت یابی و ارائه راه حل باشد . امسال باید به دنبال شناخت جامعه خود باشیم . هدفهایی تعریف شده را دنبال کنیم . گاهی فقط تماشاچی بوده ایم . گاهی حتی مخرب . گاهی پشت به خود ایستاده ایم . وقت تغییر فرا رسیده است . ما همیشه به جای جایگزین کردن بهتر به جای بدتر و ارتقا دادن و ارتقا یافتن خط کشیده ایم و گذشته ایم . حذف فرهنگ بومی ما را به اینجا رسانده است . در مقام ارزشگذاری فرهنگی با تردید روبروییم . اگر در جستجوی نشاط اجتماعی دیرین خود هستیم لااقل به دنبال کسب ضرورتها باشیم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:21 توسط اعظم آیتی زاده
|

به روزهای آخر تقویم که می رسیم شور و شوق تازه ای به جانمان می نشیند . همه در جستجوی طراوتیم . گویی بار دیگر امکانی یافته ایم برای باز بینی ، بازیابی و تغییر آنچه که نمی خواهیم . امسال هم دارد روزهای آخرش را سپری می کند . سالی که به زعم من سال خوبی بود . این که ما هر سال قسمتی از داشته هایمان را از دست می دهیم چندان هم غیر طبیعی نیست . اینکه بدانیم چه چیزهایی آنقدر برایمان مهمند و ارزش دارند که نباید از دستشان بدهیم اهمیت دارد . امسال سال تجربه هاست . سالی که بعد از قرنها بیصدایی و تکصدایی ، همصدایی را آموختیم . مهارتهای تحلیلی را آموختیم . حرف زدیم . انتقاد کردیم . حمایت کردیم . و مصمم شدیم بر شناخت و احیای همه مفاهیمی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم تداعیگر نام بهبهان است . امسال نیاز به ابزارهای تازه را حس کردیم و به مولفه های مشخص تر زیستی – ذهنی رسیدیم . امسال یاد گرفتیم که بحران را هم می توان به تعامل بدل کرد . اما امسال فرصت ارزنده ای را از دست دادیم . برگزار نشدن همایش روز بهبهان پایان تصور خوشی بود که یکسال در اندیشه و قلب و جانمان پرورانده بودیم و سخت بود که مجموعه ای پر توانتر از خواست ما عقبمان بنشاند . سال دیگر اما فرصتی دوباره خواهد بود که انشاالله هدفمندتر حرکت خواهیم کرد . و حرف آخر : عادت کرده ایم همه چیز را قسمت کنیم . زمان را و لحظه را ، حتی خودمان را و این سهمهای معین تقدیر گنگی شده اند که در پذیرش آن محو مانده ایم . بهار اما ، هجای ساده ای است که می گوید : همیشه می توان تغییر کرد . همیشه می توان تغییر داد . پس حضور این زیباترین بهانه آغاز بر وب نویسان فرهیخته همشهری مبارک باد !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 17:10 توسط اعظم آیتی زاده
|

دیگر زندگی فقط محدود به زیستن در یک دنیا نمی شود و ما انسانها در مجموعه ای از دنیاهای متوازی ، متداخل و گاه متضاد و متعارض زندگی می کنیم . امروزه آنچه که بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارند درک این مجموعه و تلاش برای دستیابی به یک هماهنگی شناختی و رفتاری است . دانشی که می تواند فرد و جامعه را از مرحله بازماندگی و عدم توازن خواسته ها و نابودی داشته ها به سمت پویایی و گزینش با اهمیت ترینها و کسب برترین ها سوق دهد . اینجا باید کمی به روشهایی بپردازیم که بدون تجزیه و تحلیل در ذهن و فرهنگ ما نهادینه شده اند . نگرشهایی که مبتنی بر مقایسه ، دووجهی دیدن ، پندار و جزئی نگری هستند . ما همواره در حال انجام یک مقایسه ذهنی هستیم . مقایسه ای که همراه شده است با خودبرتربینی و غروری ذاتی که هر بار ما را می کشاند به بن بست ما وضعیت بهتری داریم نسبت به ... . شاید بتوان آن را با نوعی عزت نفس خلط کرد که پذیرش حداقلها را برایمان آسان کرده است . اغلب ما با این دست جملات بزرگ شده ایم که داده خدا را شکر . ما خیلی بهتر از بعضیها هستیم یا امروز بگذرد فردا خدا کریم است . این نوع تفکرات در جامعه ما بخصوص در افراد مسن تر نوعی جبرگرایی را پدید آورده است و قابلیت خطر کردن را از آنها و ما گرفته است . آنچه که امروز باید بیاموزیم این است که مطلوبیت یک فرایند کمالجوی و رو به رشد است ؛ مفهومی که متاسفانه در اذهان اغلب ما با بد نبودن مترادف شده است و یا تنها به سطوح مادی زندگی ما پرداخته است . در این سامان یقین مبنایی تجربی دارد . پس نوگرایی در هاله ابهامات عقیم مانده و به جای آن تقلید در همه شئون زندگی جاری شده است . اوج زندگی بدون تنوع را می توان با گذر از کوچه و پس کوچه ها به راحتی حس کرد . ما با رنگ ، با فرم و با خلاقیت سخت بیگانه ایم . البته این عدم تمرکز ما با جلوه های شاد زیستن به معنای عدم دانش ما نیست . شاید بتوان بزرگترین علت آن را گرفتار ماندن در چنبره عادت دید . عادتی که خود تابعی است است از توابع دو وجهی اندیشیدن ما ؛ وقتی که همه چیز یا مثبت اند یا منفی ؛ جدولی دو خانه که از هر تفکری ، خوب و بد می سازد و سبب جهت گیری برای دفاع یا دفع می شود . نگاهی که ما را از انتخاب راههای میانه و تجربه دریافتهای متفاوت محروم گردانیده است . افراط و تفریط در تک تک زوایای زندگیمان نمایان است و اگر کسی بخواهد راه سومی برگزیند متهم به عدم صداقت می شود . ما اساس بودنمان را بر پایه پندار بنا کرده ایم نه واقعیت و این پندار مجموعه آن چیزهایی است که دیگران درباره ما می اندیشند . برای گریز از به اصطلاح در دهان خلق بده نشدن دور مانده ایم از سازوکار محاسبه گرایی تخصصی در جهت حفظ یا کسب منافع عمومی و گاه حتی خصوصی خود . بارها از خود پرسیده ایم که با وجود این همه وحوه مشترک چرا تا این حد و اندازه گسیختگی ؟! مگر نه این است که پیش ساختهای مشترک تاریخ و زبان و فرهنگ و قومیت در یک فضای واحد سبب یگانگی و رشد معرفتی است . پس این عدم تعادل ناشی از چیست . همه معتقدیم که اینجا آنگونه که درخور مردمان آن است پیشرفت نداشته است در حالی که در شرایطی مهیا برای سازندگی قرار داریم . ما خوب می دانیم که رشد جوامع تابع رشد زمانی نیست . می دانیم که رشد یک مفهوم غیر ایستا و ضابطه دار است . مفهومی که اعتقاد می خواهد و باید مبنایی ذهنی پیدا کند و چهار چوبی عقلانی بر پایه عینیت داشته باشد . رشد مفهومی جاذب است و باید در تک تک افراد یک جامعه به شکل عاملی روشمند رسوخ کند تا بتوانیم از مرحله بلاهت خطاناپذیری و انحصار طلبی گذر کنیم . جنگ برای ما آموزشکده بزرگی بود که باید مفاهیم و ارزشهایش را بازیابی و باز شناسی کنیم ! هر کس سر خود را بگیرد و برود ؟ یا با ادعای بی ادعایی پا پس بکشد ؟ این که نمی شود . همه می دانیم که این خانه ماست . شهر و زادگاه ماست و هر جا که باشیم ما را به نام این گوشه از زمین خدا می شناسند . پس کمی بیندیشیم تا شاید دریابیم که این جزئی نگری معمول ، ما را از بازشناسی کلیت مجموعه اهداف دور نموده و فرصت حرکت و دفاع منطقی از هدف را به منازعات و تعصباتی برای اثبات مفروضات خود بدل کرده است .
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 18:28 توسط اعظم آیتی زاده
|
